غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
410
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بر شاعر زده خود را از مسند بيفكند و سربرهنه كرده روى بر خاك نهاد و ابو مقاتل را گفت چرا چنين نگفتى كه ( اللّه فرد و ابن زيد عبد ) و چند كرت اين مصراع را برين منوال خواند و فرمود تا شاعر را از مجلس بيرون كردند و ابو مقاتل بدينسبب مدتى مديد منظورنظر اشفاق داعى كبير نگرديد تا در يكى از ايام مهرجان بملازمت شتافته قصيدهء بر آن جناب خواند كه مطلعش اينست مطلع لا تقل بشرى و لكن بشريان غرة الداعى و يوم المهرجان حسن بن زيد رضى اللّه باز بر زبان اعتراض فرمود كه درين مطلع بايستى كه مصراع ثانى مقدم خوانده شدى تا افتتاح به لاء نهى وقوع نيافتى ابو مقاتل گفت ايها السيد افضل الذكر لا إله الا اللّه و اوله حرف النفى داعى فرمود كه احسنت احسنت و او را بصله كرامند نوازش نمود ذكر محمد بن زيد بن اسماعيل عليهم الرضوان من الملك الجليل بزعم بعضى از مورخان طبرستان محمد بن زيد ملقب بداعى الصغير بود اما به اعتقاد سيد ظهير داعى صغير حسن بن قاسم حسينى است كه ذكر شمهء از احوال او بعد ازين مذكور خواهد شد انشاء اللّه تعالى و باتفاق ارباب اخبار محمد بن زيد بدشت گرگان صاحب تاج و سرير گشته سيد حسين نامى كه داماد داعى كبير حسن بن زيد بود در سارى آغاز مخالفت نمود و بعضى از اسپهبدان به او بيعت كردند و محمد بن زيد با سپاه گرگان بجانب سارى روان شده سيد حسين بجالوس گريخت و محمد رضى اللّه عنه در غرهء جمادى الاخرى سنهء احدى و سبعين و مأتين بآمل رسيده بىتوقف از عقب سيد حسين ايلغار فرمود و روز ديگر چاشتگاه بيك ناگاه ماهيچهء رايت نصرت آيتش بر تو وصول بر چالوس انداخته سيد حسين با ليشام ديلمى و ساير رؤسا و اصحاب خود گرفتار گشت و محمد بن زيد سيد حسين را بند كرده بجانب آمل مراجعت نمود و بعد از وصول فرمان داد كه هركس در ذمهء سيد حسين حقى داشته باشد بحسب شرع شريف ثابت ساخته از وى بستاند و بند از پاى وى برگرفت آمليان و غير ايشان در مجلس قضاة و فقها هزارهزار درم بر وى ثابت كرده بستاندند آنگاه محمد بن زيد بار ديگر سيد حسين را بند نهاده با ليشام به طرف سارى فرستاد و ديگر هيچكس از آن دو عزيز خبرى نداد و بعد ازين وقايع اكثر حكام طبرستان سر بر خط فرمان محمد بن زيد نهادند مگر اسپهبد رستم بن قارن كه حاكم جبال مازندران بود و اسپهبد رستم رافع بن هرثمه را كه در آن زمان بر خراسان استيلا داشت بمازندران طلبيده مدتها ميان او و محمد بن زيد غبار معركه جدال در هيجان بود و بالاخره مصالحه روى نموده محمد بن زيد جرجان را برافع بازگذاشت آنگاه رافع با محمد بيعت كرده بجنك عمرو بن ليث صفار خراميد و شكست يافته بصوب خوارزم شتافت و خوارزميان چون ظلم و تعدى رافع را ميدانستند او را از ميان برداشتند و بعد ازين واقعه تمامى طبرستان و جرجان در حيز تسخير محمد بن زيد قرار گرفت و در سنهء سبع و ثمانين و مأتين امير اسمعيل سامانى به اغواى معتضد خليفه محمد بن